صفت مفعولی
صفت مفعولی صفتی است که برای مفعول فعل وضع شده باشد.
صفت مفعولی حقیقی را از فعل متعدی می گیرند. به این ترتیب که در آخر مصدر مرخم از مصدر فعل متعدی «های غیر ملفوظی» اضافه می کنند. مانند: زده، خورده، برده.
گاهی به آخر صفت مفعوای کلمه «شده» را نیز اضافه می کنند. مانند: زده شده، خورده شده، برده شده.
ôنکته: اگر در آخر فعل لازم «های غیر ملفوظی» اضافه کنند صفتی به وجود می آید که ظاهراً شکل صفت مفعولی دارد ولی در اصل انجام دهنده کار و صفت فاعلی است، از این نظر آن را «صفت مفعولی به جای فاعلی »می نامند.مانند: رفته، مرده، آمده.
در آخر این نوع صفات نمی توان کلمه «شده» را اضافه کرده یعنی «رفته شده »و «مرده شده و آمده شده هرگز استعمال نمی شود.
صفت مفعولی مرخم:
ô: صفت مفعولی مرخم به سه طریق ساخته می شود:
1- بوسیله حذف «های غیر ملفوظ» از آخر صفت مفعولی مانند: فاقه پرورد(فاقه پرورده)
2- بوسیله حذف «های غیر ملفوظ» و «دال یا تاء قبل از آن». مانند: نعمت پرور( نعمت پرورده)
در این مورد گاهی با صفت فاعلی مرخم اشتباه می شود که باید از معنی جمله آنها را تمییز داد مثلا اگر گفتیم: « من به شما احسان کرده ام و نعمت پرور شما هستم » صفت فاعلی است.
3- گاهی اصولاً صفت فاعلی مرخم ب جای صفت مفعولی مرخم استعمال می شود مثل«ناشناس» که به جای «ناشناخته» و «روشناس» که به جای «روشناخت» به کار می رود.
Cاقسام صفت مرکبB
قبلا در مورد صفت مرکب و اقسام آن سخن گفتیم اکنون به بررسی بیشتر آن می پردازیم.
1- صفت مرکب ممکن است از دو اسم ساخته شده باشد. مانند: جفاکار، سنگدل.
2- میان دو اسم حرفی اضافه شده باشد. مانند: نیزه بدست، پابرکاب.
3- از دو صفت معطوف به یکدیگر درست شده باشد. مانند: سیاه و سفید، حاضر و غایب .
4- از یک صفت و یک اسم. مانند: روشندل، گمراه.
5- از یک اسم و یک صفت. مانند: رنگ پریده، خوشحال.
6- اضافه های توصیفی و تشبیهی مقلوب.مانند: خوشحال، سروقد.
7- صفات فاعلی و مفعولی مرخم. مانند: خداپرست، خواب آلود.
8- از پیشوند واسم: مانند: بخرد، باعقل.
ôنکته: حرف «با » اگر معنی «درانده» بدهد پیشوند برای ساختن صفت است مانند: «باعقل» و اگر معنی « و» بدهد حرف ربط است.
ôنکته: پیشوند نفی « بی » تنها بر سر اسم می آید و آنرا تبدیل به صفت مرکب می کند. مانند: بیکار.
اما پیشوند نفی «نا» هم بر سر اسم می آید و هم بر سر صفت. مانند: نابرده، ناتوان.
9- از اسم و پسوند و یک حرف و یک اسم. مانند: نابکار، نابسامان.
10-از اسم و پسوند. مانند:هنرور، دانشمند.
ôنکته: پسوند « ور » معنی دارندگی می دهد. بنابر این «دانشور» به معنی دارنده «دانش» است. و ما قبل این پسوند گاهی به صورت مضموم درمی آید و دیگر حرف «واو »آن مفتوح نیست و در حقیقت به صورت « اور » بر وزن کور تلفظ می شود.
مانند: رنجور، گنجور.
ôنکته: پسوند«مند» نیز دارای معنی دارندگی می باشد و در قدیم به صورت« اومند » تلفظ می شده است .
مانند: تنومند( تن + اومند).
مقام صفت در جمله
(صفت در ترکیب)
اگر صفتی در جمله بیاید چگونه می توانیم در تجزیه جمله آن را به صورت صفت تجزیه کنیم؟ باید بتوانیم در ترکیب یکی از حالات زیر را برای آن بنویسیم:
1- اضافه توصیفی : اگر در جمله صفت به اسم یا کلمه ای اضافه شده و آنرا توصیف کرده باشد :
الف) پیش از اسم آمده باشد مانند: بزرگ مردی را دیدم.
ب) بعد از آن اسم یا کلمه آمده باشد و میان آن دو حرف نشانه (–ِ کسره اضافه) می آمده باشد.
مانند: مردِ بزرگی دیدم.
2- مسند آمده باشد: اگر بعد از کلمه صفت از افعال ربطی آمده باشد(است، بود، شد، گشت، گردید) و آن کلمه مسند واقع شده باشد.
مانند: اطاق بزرگ است. کلمه بزرگ مسند است بنابراین به عنوان صفت تجزیه می کنیم.
ôنکته: اگر صفتی که مسند است، مضاف قرار گیرد دیگر نمی توان آنرا بعنوان صفت تجزیه کرد، بلکه آن را صفت به جای اسم می دانیم و بعنوان اسم تجزیه می کنیم.
مانند: من طالب او بودم. در این جمله « طالب» صفتی است که مسند قرار گرفته است و طبق قاعده ای که بیان شد، باید آن را صفت بدانیم. اما چون مضاف برای ضمیر او واقع شده است آنرا در تجزیه صفت به جای اسم می نویسیم و بعنوان اسم تجزیه می کنیم.
3- اگر صفت در جمله حالت متممی پیدا کند آنرا به عنوات آنم آنرا به عنوان صفت تجزیه می کنیم.
مانند: او مرا دیوانه فرض می کند. در این جمله کلمه دیوانه متمم است و صفت است بنابراین می توانیم آنرا بعنوان صفت تجزیه کرد .
ôنکته: اگر غیر از این سه حالت که ذکرش گذشت، صفت را نمی توان به عنوان صفت تجزیه کرد بلکه یا آن صفت قید جمله می شود، مانند: او خوب می دود. یا آنکه صفت به جای اسم (موصوف) است مانند: از بد پرهیز کن. که کلمه بد در این جمله مفعول بواسطه است بنابراین صفت به جای اسم (موصوف) است.
صفت پیوسته وصفت باز بسته
ôنکته :صفت توصیفی از حیث چگونگی به کار رفتن در جمله دو گونه است :
1- صفت پیوسته:که پیش از اسم یا پس از آن می آید و وابسته به اسم است.
ôنکته: بر حسب آنکه اسم نهاد، یا متمم آن، یا مفعول، یامتمم مفعول، یا متمم فعل باشد صفت، وابسته به نهاد جمله یا وابسته به گزاره است.
- در جمله « مرد رنجور به بیمارستان رفت» کلمه مرد نهاد است و رنجور وابسته آن.
- در جمله « بهبود مرد رنجور نزدیک است. » کلمه مردم متمم است و رنجور وابسته آن، و در این حال نیز جزء نهاد جمله است.
- در جمله « پرستاران مرد رنجور را به بیمارستان بردند. » کلمه مرد متمم اسم( مفعول) است و رنجور وابسته آن و در این حال نیز صفت جزء گزاره است.
- در جمله « پزشک دارو را به مرد رنجور داد.» کلمه مرد متمم فعل است و رنجور وابسته به آن، و در این حال هم صفت جزء گزاره شمرده می شود.
ôدر همه این حالات همانطور که می بینیم صفت به اسم پیوسته است و معنی آن از مفهوم فعل جداست. یعنی اگر این صفت ها را از جمله های بالا حذف کنیم مفهوم فعل ناقص می شود.
2- صفت باز بسته:گاهی صفت با فعل واحدی می سازد که مفهوم آن نسبت دادن حالت یا صفتی به نهاد جمله است. در این حال نهاد جمله فاعل نیست، بلکه دارنده ی صفت یا پذیرنده ی صفت است و صفت « باز بسته ی» نهاد است.
توجه :کلمه «باز بسته »را «مسند» نیز می گویند.
توجه: فعلهایی که صفت را «باز بسته ی» نهاد قرار می دهد در فارسی صیغه های«بودن و باشد »،«شدن»،«است و هست»، « گشتن»و « گردیدن= شدن» می باشد.